سلام نخستين به هزاران مي ارزد. هر كه را كه سلامت كرد، تازه رويانه سلام كن.
سلام دوستان عزیز!
چه عزیز است خاطره عشقها و زناشویی های ما؛ چه عزیز است یاد آخرین بوسه های همسران ما و اشک های گرمی که در وداع ما فرو ریختند.
شـگفت انـگيز ترين كتـاب كتابهاست، كتاب عشـــــق.
مــن با همـه احســاس انـرا خـوانده ام.
قصـه شـاديش چنــد برگ انـــدك است
و شــرح رنجـــش دفتـــــــــرها.
حکايت هــجرانش فصــلي دراز،
و قصـه وصلـش بــس مــختصر.
هر جـــلد رنـجش بــــي پـايــان،
با شـرح و حـاشيـه بسيــــــــار.
روح من از اقامتگاه دور افتاده ام چون پارسایی زائر رو به قبله وجود تو می آورد و دیدگان خواب الود مرا در دنیای تاریکی که قلمرو برگزیده کوران است گشوده نگاه می دارد. اما من در این تاریکی، با چشم دل جمال دلارای تو را می بینم که چون گوهری شب چراغ در ظلمتی گوراسا می درخشد و چهره شب تیره را با زیبایی خود جوان می کند.
وقتیکه از دست طالع ناسازگار و تنگ نظری مردمان جهان در گوشه تنهایی دست بگریه می زنم و از سرنوشت غم انگیز خویش مینالم، وقتیکه از جور آسمان ستمکار که گوش به ناله های بیهوده من نمیدهد شکوه میکنم، وقتیکه حال زار خودم را می بینم و بر اقبال بدخویش لعنت می فرستم و آرزو میکنم که چون مردم خوشبخت امیدی در دل و یارانی در گرد خود داشته باشم، وقتیکه آرزوی هنرمندی هنرمندان میکنم و حسرت رفاهآن کسان را میخورم که می توانند جمله هوسهای خود را بآسانی براورند، وقتی بهمه این اندیشه های دور و دراز که مرا از خودم بیزار میکنند فرو میروم، ناگهان یاد دلارای تو میکنم و روح من چون سحرگاهان که جمال بامدادی را ببیند و نغمه شادی سر دهد، از زمین تیره و ترش روی بجانب آسمان درخشان میکند و سرود امید میخواند، زیرا انوقت که یاد عشق تو میکنم خود را چنان توانگر مییابم که مقام خویش را به همه شاهان جهان برابر نمی بینم.
وقتی که خاطرات گذشته در دل خاموشم بیدار می شود، بیاد آرزوهای در خاک رفته آه سوزان از دل برمیکشم و غم های کهن ایام از دست شده را در روح خود زنده میکنم. با دیدگان اشکبار یاد از عزیزانی میکنم که دیری است اسیر شب جاودان مرگ شده اند.
یاد از غم عشق های در خاک رفته و یاران فراموش شده میکنم. رنج های کهن دوباره در دلم بیدار میشوند، افسرده و نومید ، بدبختی های گذشته را یکایک از نظر میگذرانم و بر مجموعه غم انگیز اشکهایی که ریخته ام مینگرم و دوباره، چنانکه گویی وام سنگین اشک های زندگی را نپرداخته ام، دست به گریه می زنم.
اما محبوب عزیز من! اگر در این میان یاد تو کنم، غم از دلم یکسره بیرون میرود؛ زیرا حس میکنم که در زندگانی هیچ چیز را از دست نداده ام.
ميخواهم زبان ستايش آن كس گشايم كه در پي آتشي است تا خويشتن را پروانه وار در آن بسوزاند. در آرامش شب هاي عشق كه در آن نهال زندگي كاشته مي شود و مشعل حيات دست بدست ميگردد، بديدن ماه خاموش و درخشان هيجاني مرموز روح تو را فرا ميگيرد. ديگر خويشتن را زنداني ظلمت جانكاه نمي يابي، زيرا هر لحظه دل خود را در آرزوي مقامي بالاتر مي بيني.ديگر از دوري راه نمي هراسي و از رنج سفر نمي فرسايي، روح مشتاق را شتابان بسوي سرچشمه نور و صفا ميفرستي تا پروانه وار در آتش شوق بسوزد. تا راز اين نكته را نيابي كه " بمير تا زنده شوي " مهمان گمنامي در سرزمين ظلمت بيش نخواهي بود.
...همه مردمان آنچه را که دوست دارند میکشند، گروهی با نگاهی سرد یا خشم آلوده میکشند و گروهی با چاپلوسی از پا در می آورند.
بزدلان با بوسه می کشند و دلیران با شمشیر. برخی عشق خود را هنگام جوانی میکشند و برخی در روزگار پیری. گروهی با دست هوس خفه اش میکنند و جمعی دیگر با دست آزمندی. برای عده ای دوران عشق کمتر از آنچه باید دوام دارد و برای عده ای دیگر بیش از انچه شایسته است عمر میکند.
کسانی عشق خویش را میفروشند و کسانی نیز عشق را میخرند. بعضی هنگام کشتن عشق خود اشک می ریزند و بعضی خاموش میمانند. اما همه اینها، همه، انچه را که دوست دارند میکشند. منتها همه بمرگ محکوم نمیشوند.
سخنان بزرگان
گوته
دلنشين است نگاه پركرشمه دخــــــــــــــــــــــــــــــتر جوان،
نيز نگاه هم پيــــــــــــــــــــــــــــــــــــاله، به هنگام نوشيدن.
ســـــــــــــــــــــــــــــــلام مهتر صاحب فرمان، به جاي تحكم
و گــــــــرماي آفتاب پـــــــــــــــــائيزي بر جـــــــــــــــــــان.
اما در پيش نظر بدار، كه دلپذيرتر، دست نيـــــازمندي ست
كه به خــــــــــــــــواهش اتفاقي پيش تــــــو دراز مي شود.
و با سپـــــــــــــاس مهرانگيز احســـــــــــــانت را مي گيرد.
وه! كه چه نـــــــــــــــگاه و ســــــــلام، و چه سعي گويائي
خــــــــــوب در آن بنگر ، پس هميشه احسان خواهي كرد.
در پندنامه آمده است كه گوئي از سينه تو برخاسته است:
به هر كـه احسان كردي، چون خويشتن دوستش ميداري.
پس رضــــــــــامندانه احسان كن و زر و مــــــــال ميندوز.
شادمانه اكنون را درياب و بر يادكرد آيندگان برترش ميدان
نيـــــــــــــــــــــــكي، تنها به جهت نيــــــــــــــــــــــــكي كن،
و اين اصل را در نســــــــــــــــــل خود نـــــــــــــــــــگاه دار
كه اگر براي فــــــــــــــــــرزندانت چيزي به جــــــــا نماند،
نــــــــــــــوادگانت از ان تــــــــــوشــــــــــــــه خواهند برد.
وقتي كه حســــــــــــود خون خود را ميخورد، بگو نوش!
در بنـــــــد ان مباش كه نيـــــــكي ات به كجا فرو مي ايد!
تـــــــــــــو نــــــــــــــــــــــــــان خود را در رود انـــــــــداز
باشـــــــــــد كه به نيـــــــــــــــــــــــــــازمندي برســـــــــــد.
اوشو:
شادی انگاه از راه میرسد که با زندگی جفت می شوی،
چنان هماهنگ که هر کار با لذت همراه می شود،
و ناگهان درخواهی یافت:
مکاشفه تو را دنبال میکند.
اگر به کاری که انجام میدهی عشق بورزی،
اگر شیوه زندگیت را دوست بداری،
در مکاشفه بسر میبری،
هیچ چیز، انحرافی در تو ایجاد نمیکند.
آنگاه که چیزی تو را از این حالت بیرون میبرد،
این بدان معناست که واقعا به ان چیز علاقه نداری.
گل سرخ، زیبا میشکفد چون
تلاش نمیکند نیلوفر باشد.
و نیلوفرها اینگونه زیبا می شکفند چون
چیزی از افسانه شکفتن گلهای دیگر نمی دانند
همه چیز در طبیعت زیباست چون
تمام پدیده ها آزاد از رقابت اند،
هیچ یک نمیخواهد دیگری باشد.
همه به راه خود میروند.
نکته همین جاست!
خود باش و از یاد مبر
هر کار کنی نمی توانی غیر از خود باشی.
تمام دست و پا زدنها عبث است.
تنها و تنها مجبوری خود باشی.
دکتر علی شریعتی:
آنگاه که تقدیر واقع نگردید
از تدبیر نیز کاری ساخته نیست
" خواستن " اگر با تمام وجود و با بسیج
همه اندام و نیروهای روح و با قدرتی
که در صمیمیت است
تجلی کند
اگر همه هستی مان را یک خواستن کنیم
یک خواهش مطلق شویم
و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه
و سرشار از یقین و امید و ایمان
" بخواهیم "
پاسخ را خواهیم گرفت
کنفوسیوس:
اگر با دو نفر دیگر راه بروم، انها معلمان من خواهند بود. نکات مثبت یکی را پیدا میکنم و از ان تقلید میکنم، و نکات منفی دیگری را پیدا میکنم و انها را در خود اصلاح میکنم.
افلاطون:
انسانها بی عدالتی را محکوم میکنند، به خاطر انکه می ترسند قربانی بی عدالتی شوند، نه به خاطر ان که از انجامش اکراه دارند.
پند لقمان به فرزند
اي جان فرزند
هزار حكمت اموختم كه از ان چهارصد حكمت انتخاب كردم و از ان چهارصد، هشت
كلمه برگزيدم كه جامع كمالات است:
دو چيز را هرگز فراموش نكن: خدا را و مرگ را
دو چيز را هميشه فراموش كن: به كس خوبي كردي و كسي به تو بدي كرد
و اما چهار كلمه ديگر:
به مجلسي وارد شدي زبان نگهدار
به سفره ای وارد شدی شکم نگهدار
به خانه اي وارد شدي چشم نگهدار
به نماز ايستادي دل نگهدار
|+| نوشته شده توسط
در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
|