آه، گلهای نخستین چه عطر دلاویزی دارند و آهنگ نخستین پاسخ " بلی " که از لبان دلدار بیرون میآید چه روح پرور است!
ای خداوند، ای سرچشمه شکوه و جلال جاودان، ای تسلی بخش روح افسرده ای که در زندان تن اسیر است و هر دم ندای عشق ملکوتی توازین سفر زمینی ببازگشت بسر منزل آسمانی خویشتن میخواند، اگر دهان من خاموش است خاموشی مرا بشنو. صدای دل مرا بشنو که با اهنگی که بگوش هیچکس جز تو نمیرسد و با زبانی که حرف و کلامی ندارد پیوسته بتو چنین میگوید:
تا بکی باید درنگ کنم؟ تا چه وقت، ای خدای نکویی، در فرا خواندنم درنگ میورزی؟ مگر نمی بینی که چگونه روز و شب ترا صدا میکنم؟ ترا میخوانم که پید اورنده نیکی هایی و میتوانی با یک دیدار بنده ناچیزت را نیک منشی بخشی!
بیا ای خداوند! بیا و لطف بیکرانت را شامل حال من کن، دل مرا از ان امید و نشاطی که در اسمانها حکمفرما کرده ای لبریز کن.
بیا و طبیعت روح دردمند من باش. بر بالینم نشین و با دست شفابخش خویش بر زخم دلم مرهم گذار.
ای خدای من، بیا زیرا که چون ترا نبینم روز و ساعتی برایم نیست تا در ان لذات زندگی را احساس کنم.
شادی من فقط در وجود توست. تنها تویی که سرنوشت مرا با امید در میامیزی. اگر تو نباشی، بزم پرجنجال من خاموش و خوان گسترده ام خالی است.
من قربانی غمهای زهراگین جهانم و در زندان هستی زیر زنجیرهای گران نومیدی دست و پا میزنم، تا روزی که پرتو لطف تو بر این زندان تیره و ظلمانی بتابد و مهر تو آزادی مرا بمن بازگرداند، تا روزیکه پس از طوفان شامگاهی نوبت روز روشن فرا رسد و تو چهره پرمهر خویش را بمن نمایانی.
گوش کن با تو سخن می گویم
بی توان در تو توان می جویم
گوش کن زمزمه عشق مرا
با تو چون گل ز زمین می رویم
دلم از سنگ که نیست
قلبم از شیشه سرد روحم از باد که نیست
من همه احساسم تو همه حرف حساب ، شعر تو اوازم
تو شدی خواب و خیالم به تو می اندیشم
تو به معنای عسل،تو همه شعر و غزل
زندگی خوش رنگ است با تو از روز عزل
خانه ات نزدیک است، قلبت اما نایاب
تا تو را دریابم می روم باز به خواب
تا مگر باز بیایی تو به خوابم
و شوی قصه قشنگ همه امال محالم
لیک باز آی که بهاران شود این کهنه یادم
سودای عشق
جوانی مسلمان در دهکده خویش آسوده میزیست. اندامی موزون و چهره ای زیبا داشت و نامش ارسلان بود. از خردسالی پرهیزکار و پارسا بود. روزی فرشته ای از آسمان بدیدارش امد، بدو گفت: " اخلاص تو شایسته پاداشی بزرگ است. امده ام تا بتو مژده دهم که بزودی امام شهر خواهی شد و بر همه مومنین سروری خواهی یافت، بشرط انکه با من پیمان بندی که همه عمر با زنان سروکاری نداشته باشی و جز از دور بدیشان منگری. "
جوا، غافلانه این پیمان را گردن نهاد و چندان سرمست نام و نشان شد که یاد از بی احتیاطی خود نکرد. روزگاری گذشت و او چنان محترم و بزرگ شد که در خیالش نیز نگنجیده بود.
دارایی بیت المال که در دست او بود از حد تصورش فزون بود، هر چند که سرپرست بیت المال بحسب عادت پیش از دادن سهم امام نیمی از ان را بجیب میریخت.
اما همینکه سالی بگذشت، ارسلان پی برد که این همه افتخار و آسایش، بی اندکی عشق بکار نمی اید. هر روز صبح با شوری فراوان و دلی پر هوس از پیمان خود یاد میکرد و در دل میگفت که در این سودا مغبون شده است. اخری یک روز امینه زیبا را دید که چشمانی دلفریب و عارضی گلگون داشت.
دل در بند مهر او بست و گفت: " خداحافظ ای زندگانی باشکوه و جلال! خداحافظ ای بندگی پراحترام! من بدهکده خود باز میگردم ، زیرا دیگر از مال دنیا بجز امینه زیبا چیزی نمیخواهم. "
فرشته بار دیگر بنزد او امد و از سست طبعی ملامتش کرد. اما عاشق وارسته بدو گفت: " نظری به محبوبه من افکن تا ببینی چسان درین سودا مغبونم کرده بودی. سود خویش را از سودا برگیر و بحال خویشم گذار، که هر چه را بجز امینه باشد بتو میبخشم. حتی به بهشت هم بی امینه نمیروم. "
خاطره
روزها از پی هم میگذرند و فراموش می شوند، ولی ای اخرین رویای عشق، هیچ چیز ترا از یاد من بیرون نمیبرد.
ببین! بار دیگر سال نو فرا رسیده و بر تن همه درختان جامه زمردین پوشانیده است بجز درخت زندگانی من، که هر روز برگی از ان فرو میافتد و هرگز برگی تازه بر ان نمیروید.
اکنون پیشانی من بدست زمانه پرچین شده. دیگر گردش خون در رگهای من چون حرکت امواج اب که دستخوش تطاول باد سرد زمستان شده باشد جز بکندی صورت نمیگیرد. ولی من در میان این ظلمت و سکوت چهره زیبا و آسمانی تو هر روز در دل افسرده من زیباتر و آسمانی تر جلوه میکند و هرگز دست غارتگر ایام به صفا و لطف ان گزندی نمیرساند زیرا یاد تو را چون روح من با گذشت زمانه ارتباطی نیست.
نه، ای زیبا روی من! هرگز چهره تو از برابر دیگان من برکنار نرفته است، زیرا از ان هنگام که دیگر ترا در روی زمین نیافتم، آسمانی تر از همیشه در آسمانت یافتم. انروز تو چون پرنده ای سبکروح بر بالهای نسیم سحر نشستی و بسوی بالا شتافتی. ولی شاید ندانی که از ان پس حتی یک لحظه دلم بی یاد تو نتپیده است.
در این سفر آسمانی زیبایی و صفای سحرامیز تو نیز با تو همراه امد ودر دیگان فتنه انگیزت شعاع زندگی جای خود را به نور ابدیت سپرد. هنوز هر لحظه که با چشم دل بسوی تو نگاه میکنم نفس عاشقانه باد صبا را می بینم که گیسوان پرشکنت را پریشان میکند و سینه بلورینت را در امواج زلفان مشکبیزت می پوشاند. نمیدانی چهره تابناک تو در پس این حجاب تیره چون نخستین جلوه سپیده دم که پرده ظلمت سحرگاهان را اره کند چه زیا و رویاانگیز است!
دلبر من! خورشید با همه درخشندگی و جلالش در پایان هر روز ناپدید میشود و جای خویش را بتاریکی شب میسپارد، ولی افتاب عشق تو جاودانه در اسمان دل من میدرخشد و جان میبخشد. این روزی است که شبی بدنبال ندارد.
در هر صدا که بگوشم میرسد جز داستان تو نمی شنوم. بهر جا که نظر میکنم جز چهره تو نمی بینم. صحرای خاموش و دریای مواج، ابرهای گذران و نسیم سبکروح، همه با من حدیث از روی زیبای تو میگویند.
هر شب، هنگامیکه دنیای خسته در خواب فرو میرود و فرشته خاموشی بر جهان دامن می گستراند، من با نسیم نیمشب رازها در میان میگذارم و از روی زیبای تو داستانها میگویم. همراه امواج نسیم به آسمان شب مینگرم و بر چهره اختران فروزان که عاشقانه بهم چشمک میزنند خیره میشوم، ولی دادار من، بگذار بگویم که در دل هیچ ستاره ای بجز ماه روی تو نمی بینم و در چشمک اختران جز نشان چشمان عاشق کش تو نمی یابم.
اکنون بار دیگر بهار فرا رسیده و درختان غرق شکوفه شده اند. ولی هر زمان که نسیم بهاری مرا از عطر گلها سرمست میکند بیاد میاورم که از دیر باز مست باده عشق توام و بوی گلهای چمن برایم جز نشانی از نفس عطرآگین سرمست کننده تو نیست.
بارها، افسرده و تنها، برای اینکه غم دل جز با محرم راز نگویم روی بصحرا میکنم و عنان دل بدست اشک می سپارم، تا انهنگام که دست لطف تو سیل سرشکم را خشک کند و گونه های سوزانم را نوازش دهد.
هر شب هنگام خفتن ترا با چشم دل میبینم که بر بسترم خم شده ای و هنگامیکه در خواب میروم بالهای حمایتت را بر سرم می گسترانی و مرا نگهبانی میکنی. ولی شاید ندانی که در انوقت که در خواب هستم از همیشه با تو نزدیکترم، زیرا در دنیای مرموز خواب میتوانم پرده جدایی را برکنار زنم و بی حائل و بی حجاب با تو سخن گویم، هیچ چیز جز روی زیبای تو نبینم و هیچ صدایی بجز اهنگ سحرامیز تو نشنوم.
کاش این خوابی که با یک جهان بیداری برابر است یکباره بخواب جاودان بپیوندد و شیرینی دیدارما بی انکه تلخی هجران بیداری در پی داشته باشد در جهان ابدی عشق و صفا جاودانه ادامه یابد.
دلدارمن! دیر گاهی است که دو روح ما چون دو شعاع سپیده دم یا دو اه عاشقان بهم پیوسته است و با این همه هنوز دور از تو نفس میکشم و سالهای عمر را بیاد تو میگذرانم. بیاد اخرین رویای عشق که هیچ چیز ان را از خاطر من محو نمیکند.
اگر شعرهای من مثل پرندگان بال و پر داشتند، سبکروح و سبکبال بسوی باغ زیبای وجود شما پرواز میکردند.
اگر شعرهای من مثل خیال بال و پر داشتند، چون جرقه ای بسوی کانون فروزان وجود شما روی میآوردند.
اگر شعرهای من مثل عشق بال و پر داشتند، شب دراز با یکدنیا پاکی و صفا پیرامون خانه شما طواف میکردند.
ای زن:
ای زن، باید تجربه زندگی بمن اموخته باشد که هر کس به تو نزدیک شود، خواه ناخواه سر در پای مهر تو خواهد نهاد. تجربه زندگی، این راز را نیز باید بمن فهمانده باشد که هیچوقت وعده های شیرین تو اساس ندارد. اما چکنم؟ هر وقت ترا می بینم که با زیبایی هوس ربای خود خرامان بمن نزدیک میشوی، هر چیزی را بجز پرستش تو فراموش میکنم.
ای یاد گذشته، تو که هر وقت با امید اینده و شادی حال درامیزی چنین دلپذیر و شیرین میشوی، چرا در آن هنگام که امید از دست رفته و از شادی نیز خبری نمانده است، چنین مورد خشم و عتاب عشاق قرار میگیری؟
ای زن، ای موجود زیبا و لطیف اما دروغگو و ریاکار، چرا عشاق تازه کار اینقدر در باور کردن گفته های تو اصرار دارند؟ راستی چرا هنگام نخستین دیدار چشمان مست تو که گاه صفای آسمان لاجوردین و گاه درخشندگی شعله های آتش دارند، و در هر دو حال در زیر مژگان و ابروان تو رهزن دل و کانون هوسند، دل ما بی اختیار به تپش میآید؟ چرا همه ما میکوشیم تا خود را بباور کردن سوگندهای تو وادار کنیم و از میان دو لب لعل تو ان سخنان فریبنده ای را بشنویم که در آرزوی شنیدن انهاییم؟ چرا میخواهیم باور کنیم که این لطف و صفا همیشه ادامه خواهد داشت، در حالیکه فردای انروز عیان می بینیم که ان وعده های شیرین، خواب و خیالی بیش نبوده است؟
ای زن! چقدر عاقلانه گفته اند که : " عهد زنان بر روی شنهای صحرا نوشته شده است ".
سخنان بزرگان:
جبران خلیل جبران:
هنر مهر ورزیدن بزرگ ترین هدیه خداوند به بشر است؛ هدیه ای که هرگز از برکت یافته ای که مهر می ورزد باز پس گرفته نمی شود.
دست زندگی چه سبک میشود و شب چه پر ترانه، انگاه که همه را باور داریم و به همه مهر می ورزیم. در چنین زمانهایی، همه چیز سبک میشود و ترانه ها از میان تاریکی ها سر بر می اورند.
کسی که به زور می کوشد دوست داشتنی باشد، بیش از پیش نفرت انگیز می شود.!
ما بر گذشته و به غروب پای خواهیم نهاد، تا مگر در سپیده دم دنیایی دیگر از خواب برخیزیم، اما عشق به جای خواهد ماند و اثر انگشتانش پاک نخواهد شد.
آگاهی یک گیاه در میانه ی زمستان از تابستان گذشته نمی اید بلکه از بهاری می اید که فرا خواهد رسید. گیاه به روزهایی که گذشته اند نمی اندیشد بلکه به روزهایی اندیشه میکند که در راه اند. اگر گیاهان باور دارند که بهار خواهد امد چرا ما انسانها باور نمی کنیم، روزی خواهیم توانست به هر چه خواهانش هستیم، دست یابیم!
خوش بین زیبایی گل را می بیند، بدبین خیره بر خار چشم بر گل می بندد.
عشق تنها گلی است که بدون کمک ویاری فصول رشد کرده و شکوفا میشود.
عشقی که در میانه دوران بلوغ جوانی و کند ذهنی دوران پیری بیدار میشود خود را با در بر گرفتن یار، خرسند یافته و با هماغوشی ها فزونی میگیرد. اما مهری که در دامان اسمان زاده شده و از دل رازهای شب فرود امده است، هرگز با چیزی کمتر از ابدیت و جاودانگی خرسند نمیشود و جز در اسمان پروردگارش فرود نمی اورد!
به شهر زندگان نگریستم و خود را گفتم: " از ان ئارایان و توانگران است."
انگاه به شهر مردگان نگریستم و گفتم: " این نیز از ان پولداران است."
روی به اسمان کردم و گفتم: " پروردگارا! پس بینوایان را سرزمین کجاست؟"
چنین که گفتم ، دیده ام به انبوه ابرهای پربارانی افتاد که از پرتو زرین و زیبای خورشید رنگین بودند و از ژرفای جانم ندایی شنیدم که گفت: " انجا! "
انکه بر جان زنان افسوس میخورد، انها را نادیده می گیرد. ان که فساد جامعه را به انها نسبت میدهد در حق انها ظلم میکند. ان که خیر و شر انها را از ان خود میداند، بی شرمانه خودنمایی میکند. اما ان که انها را چنانکه خداوند افریده می پذیرد، در حق انها رعایت انصاف را کرده است!
عشق هیچ گاه در بستر غریزه حضور نخواهد یافت!
ان که چشم بر خطای مردمان فرو می بندد بزرگوار است!
اگر خواستار درک مقصود " زنی " هستید دهانش را انگاه که می خندد بنگرید. اگر میخواهید مقصود " مردی " را درک کنید سفیدی چشمانش را انگاه که خشمگین است بنگرید!
عشق شهوانی، عطشی است سیری ناپذیر!
دانا بودم اگر دلیل نادانی خویشتن را می دانستم!
عشق باید چون جویباران جنبشی پیوسته داسته باشد! عشقی که هر روز نجوشد، هر روز می میرد!
زیبایی نه در سیما بلکه نوری در دل است!
نومیدی بینش ما را ناتوان ساخته و گوش هامان را می بندد. ناامید که باشیم، جز اشباح تیره بختی را نمی بینیم و جز تپش های دل به درد امده ی خویش آوایی نمی شنویم!
|+| نوشته شده توسط
در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386
|